بارانباران، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

فرشته مهربون من

چهارمین سفر شمال باران

1392/2/24 15:40
نویسنده : مامي گل
363 بازدید
اشتراک گذاری

روز 10 فرورین صبح زود به راه افتادیم با دوستای خوبمون

توی راه بیشترش رو خواب بودی چون از توی تختت گذاشته بودیمت توی صندلی ماشینت و اولش یه یه ربعی بیدار بودی وبعدش خوابت برد وسطای راه که واسه صبحانه توقف کردیم بیدار شدی و ما رو تو صبحانه خوردن همراهی کردی ههههه بعدش که دوباره راه افتادیم چشمهات سنگین شد و خوابیدی

 

نزدیکای رسیدن بودیم که بیدار شدی و من ساده دلم برات سوخت که همه راه تو صندلیت اینهمه خانوم بودی بغلت کردم و اوردمت جلو پیش خودم  همین که داشتیم وارد مجتمع میشدیم دیدم ای دل غافل شلوارم خیس و داغ شد    هههههههه بلهداده  خانوم خانوم یه جیش اساسی کردی و حسابی پوشکت پس داد به من  

 باید نیم ساعتی صبر میکردیم تا واحد رو تحویل بگیریم شما رو که به روش صحرایی تو ماشین روبراه کردیم و من بیچاره موندم و لباسای خیسم :(

تو این فرصت با قوچی که عمو امید واست خریده بود تو محوطه کلی بازی کردین

تا 14 فروردین اونجا بودیم و بهمون خوش گذشت

یه موضوع قابل ذکر اینه که چون خونمون دوبلکس بود شما کلی تو بالا و پایین رفتن از پله تبحر پیدا کردی فدات شم   بماند که چقدر حرص خوردم تا مهارتت زیاد شد

اینم چند تا عکس یادگاری عزیزم

لطفا به ادامه مطلب بروید

 

    قربونت برم خوش اخلاق من

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان مریم
14 اردیبهشت 92 18:13
عکس دونفره غروبی خیلی رمانتیک
سپید مامان علی
15 اردیبهشت 92 11:10
انشاءالله همیشه به سفر و گردش...
معلومه حسابی بهتون خوش گذشته

مامانی و لباس خیس...واییییییییییییی


مرسی عزیزم

هوا بارونی بود دیگه
هدی مامان مبین
7 خرداد 92 21:35
منم دلم شمال خواست با مبین خوش اخلاقم...فدای باران بشم با خنده های نازش