چهارمین سفر شمال باران
روز 10 فرورین صبح زود به راه افتادیم با دوستای خوبمون
توی راه بیشترش رو خواب بودی چون از توی تختت گذاشته بودیمت توی صندلی ماشینت و اولش یه یه ربعی بیدار بودی وبعدش خوابت برد وسطای راه که واسه صبحانه توقف کردیم بیدار شدی و ما رو تو صبحانه خوردن همراهی کردی ههههه بعدش که دوباره راه افتادیم چشمهات سنگین شد و خوابیدی
نزدیکای رسیدن بودیم که بیدار شدی و من ساده دلم برات سوخت که همه راه تو صندلیت اینهمه خانوم بودی بغلت کردم و اوردمت جلو پیش خودم همین که داشتیم وارد مجتمع میشدیم دیدم ای دل غافل شلوارم خیس و داغ شد هههههههه بلهداده خانوم خانوم یه جیش اساسی کردی و حسابی پوشکت پس داد به من
باید نیم ساعتی صبر میکردیم تا واحد رو تحویل بگیریم شما رو که به روش صحرایی تو ماشین روبراه کردیم و من بیچاره موندم و لباسای خیسم :(
تو این فرصت با قوچی که عمو امید واست خریده بود تو محوطه کلی بازی کردین
تا 14 فروردین اونجا بودیم و بهمون خوش گذشت
یه موضوع قابل ذکر اینه که چون خونمون دوبلکس بود شما کلی تو بالا و پایین رفتن از پله تبحر پیدا کردی فدات شم بماند که چقدر حرص خوردم تا مهارتت زیاد شد
اینم چند تا عکس یادگاری عزیزم
لطفا به ادامه مطلب بروید








قربونت برم خوش اخلاق من


چهارمین سفر شمال باران
